من حس می کنم بچه ها نسبت به والدین شون بی احساس و کمی بی رحم شده اند. این رو امروز که برای پیگیری کاری به بیمه رفته بودم فهمیدم. پیرزن پیرمرد های فکسنی و درب و داغون برای پیگیری کارهاشون از این طبقه به اون طبقه می رفتند. ناله جان سوز پیر مردی رو شنیدم که از فرط عصبانیت به خاطر سر دواندن می گفت ... کش ها . خیلی قاطی بود. نمی دونم به قول معروف تخم و ترکه اینها کجان . یه پیرزن رو 3 بار از طبقه اول به طبقه چهارم پاس دادن. داشت از پا در می اومد. روز قبل هم یه پیرزن 6 تا رویه مبل به اون سنگینی رو گرفته بود دست نمی دونم کجا می برد. به من گفت کمکش کنم تا دم ایستگاه مترو. واسش بردم. خدا کنه من و ذریه ام اینجوری نشینم که کسی به دادمون نرسه
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 14:28  توسط امیررضا
|
اصلا فکرش را هم نمی کردم. منی که این قدر از سیگار متنفر بودم و به سیگاری جماعت لیچار می بستم یه بسته سیگار با یک فندک بذارم توی جیبم برم تظاهرات. کار خدا رو ببین. می گن از هیچ چیز نه خیلی خوشتون بیاد نه بدتون. چه می شه کرد برای مقابله با گاز اشک آور و گاز فلفل لازم بود. و چقدر هم به کار اومد روشن کردن سیگار در موقعی که گاز اشک آور پخش شده بود. همین دود سیگار من و بعضی های دیگر دیروز مانع سوزش چشم خیلی افراد دور و اطرافمان شد. چه موقعی که با یک گروه تو یه کوچه خلوت بودیم و گاز فلفل اومد و چه موقعی که وسط میدان 7 تیر گاز اشک آور اومد وسط جمعیت و من و خیلی های دیگر شروع کردیم به هو کردن . البته باید بگم قبل از اینکه سیگار روشن کنم نمی دونم چرا گاز اشک آور بهم اثر نمی کرد برعکس بقیه که زود به سرفه و آب ریزش چشم می افتادن. خودم فکر می کنم به خاطر گاز اشک آوریه که تو یک سال و نیمی خوردم. موقعی که بابام منو با خودش برده بود تظاهرا ت آبان 57 واسه همین فکر کنم ضد ضربه شدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:50  توسط امیررضا
|
خانم مدونا را همه با رقص هایش می شناسند. البته تا حدی نیز معاشقه های وی حتی در سن ۵۰ سالگی بر کسی پوشیده نیست. به قول مذهبی های ما یک خانم بی حیای تمام عیار است که سر پیری هم توبه نکرده است. اما این خانم اخیرا کاری کرده که خیلی از افراطیون از انجام آن ابا دارند. وی اخیرا ملیونها دلار پول ناقابل را در چند کشور افریقائی صرف ساخت مدرسه کرده است. ظاهرا وی نیز پی برده که ولخرجی بیخود برای دوستان بی فایده است. برای این خانم و همه خانم های نیکوکار آرزوی موفقیت داریم
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 12:37  توسط امیررضا
|
واقعا ما تو زندگی مون چقدر انصاف داریم؟ چه میزان حاضریم در مواقع جدل اگر مقصر بودیم حق رو به طرف مقابل بدیم؟ موتوری تو پیاده رو می رونه تازه بوق هم می زنه که بکشید کنار رد شم. دختره رو با آقا پسر دست تو دست هم تو خیابون و پارک می بینیم می گیم همین کثافت ها مملکت رو به فساد کشیدن. یه استاد داشتیم تو دانشگاه می خواست مثال بزنه می گفت می ری فروشگاه می بینی یارو کیسه کیسه داره خرید می کنه از کجا آورده خب معلومه طرفه دزده دیگه !! با همکار، دوست یا همسردعوامون می شه همیشه حق به جانبیم و نمی خواهیم یه کوچولو هم که شده نیم من بشیم. البته بازم می گم آدم های با انصاف هم پیدا می شن. نمی خوام بگم مسلمون و مومن و مذهبی و این حرفها، انصاف یه چیزیه که همه باید قبل از هر قضاوت زود هنگام بهش فکر کنند حتی تو مواردی که عرف های اشتباه یه کاری رو بد می دونه باید ذره کوچکی هم انصاف برای فرد متهم قائل شد. به نظر من کاربرد عبارت من اشتباه کردم، عذر می خوام یا کوتاهی از من بود کسر شان نیست، نشونه عزت نفسه
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 10:32  توسط امیررضا
|
دختر مدرسه ای 10 ساله از مدرسه که تعطیل می شه فال های حافظش رو می گیره دست راه می افته دنبال مردم که تو رو خدا بخر. پسر 13 ساله هم دست کمی نداره. اون با بسته های چسب زخم تو اتوبوسها دست به دامن مردم می شه. اون طرف تر شهر مادر با بچه خردسالش گرسنه و بی پول وارد یک ساندویچی می شن : به اندازه 1500 تومان ساندویچ می دی؟ یارو می گه نه برو پی کارت. هیشکی به روی خودش نمی یاره. انگار که کسی هیچی نشنیده. پارسال که رفته بودم پیش یک مسئول کمیته امداد بهش گفتم به این وضع فقیر فقرا برسید.می گفت دروغ می گن جیبشون از من و شما پر تره دلت به حالشون نسوزه. یک بار تو مترو پسر بچه فال می فروخت دونه ای 50 تومان. 500 تا بهش دادم فال نگرفتم. تا آخر مسیر مدام می یومد بهم می خندید. بهترین لحظه زندگیم بود. دلش شاد شده بود
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 10:51  توسط امیررضا
|
نمی دونم چرا تو این کشور همه چیز با یک شکل کج و کوله ارائه می شه. آقا پسر می خواد با دختر خانم دوست بشه از بد ترین راه ممکن استفاده می کنه مثلا متلک می ندازه. دختره می خواد عفیف باشه از یه طرف دلش غنج می ره از یه طرف دیگه مثل وحشی ها رفتار می کنه تا مثلا جلب توجه کنه. یا مثلا می خوان تو این کشور به مردم بگن سیگار بده نکشید یه عکس مضحک و چندش آور انداختن رو جلد سیگار ها آدم حالش به هم می خوره لاشه هاشو می بینه کف آسفالت. نمی تونن با یه روش قشنگ به ملت بگن سیگار مضره! خلاصه اینکه نمی دونم چقدر دیگه کار می بره که بالادستامون خوش فکر بشن تا مردم هم ( نه البته همشون) بخشی شون رفتارشون رو مدنی کنند. نمی دونم تا حالا کسی از این رفتارها زجر کشیده یا نه؟
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 11:9  توسط امیررضا
|
بعضی زنها گاهی بیش از حد و آگاهانه در برخی مسائل افراط یا اغراق می کنند. مثلا در بحث حجاب و پوشش . خانمی رو دیدم که برای دیده نشدن بخشهائی از دستش از مچ تا آرنج آستین مصنوعی مشکی دستش کرده بود. خب بعضی از این نسوان به قول خودشان مخالف ولنگاری اند. البته مردهای جامعه ما هم کم حریص نیستند. راه حل این ماجرا یه کم سخته. ولی این چه نگرشی است که خانمه فکر می کنه باید از دختر پیغمبر هم معصوم تر بشه. مثلا در اروپا بعضی خانمهای مسلمان با چادر تو خیابونها عبور مرور می کنند و توجه همه رو به خودشون می جلبند. یه تعصبه که با هیچ اعتدالی کنار نمی یاد. امان از این زنها. حالا من در بارشون یه کم رفتم بالا منبر نمی دونم چه فکر خواهند کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:18  توسط امیررضا
|
دیشب ( چهارشنبه شب ) خبر دردناکی دریافت کردم که حسابی حالم رو منقلب کرد و با وجودی که همیشه و در بیشتر موارد جلوی گریه هام رو می گرفتم این دفعه کنترل خودم رو از دست دادم و ... این پست رو واسه اون دوست عزیزم می نویسم. مهین گرجی خبرنگار اتاق خبر رادیو فردا که تو چک تصادف کرده و الات تو اغماست. اصلا حال و روز خوبی ندارم. از همه می خوام دعا کنند. من هنوز باورم نمی شه. اصلا فکرش رو نمی کردم تو غربت رو تخت بیمارستان بیفته. خدایا پناه بر تو. تو رو خدا همه دعا کنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 0:2  توسط امیررضا
|
خیلی ها از من می پرسن چرا درست رو ادامه نمی دی. بهشون می گم شاید قبلا نیمچه انگیزه ای واسه ادامه تحصیل در من وجود داشت اما الان بد جور خورده تو ذوقم. یارو وزیر علوم این کشور رفته مقاله از یکی دیگه دزدیده اون وقت اومده در راس وزارت علوم مملکت. حالا حسابش رو بکنید که منم بخوام برم در سیستم تحت سرپرستی یک آدم متقلب درس بخونم!!! کمی حال به هم زنه. فلذا ترجیح می دم قید درس رو بزنم تا بعد.
+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 17:29  توسط امیررضا
|
واقعا گاهی اوقات احساس تاسف و شرم دارم از اینکه چه موجودات بی ربطی دارند بر ما حکومت می کنند و برای ما تصمیم می گیرند. آره. دارم سیاسی می نویسم چون سیاست کثیف در کشور ما با تمام ابعاد زندگیمون عجین شده است. گاهی به حماقت بزرگتر هامون در گذشته می خندم. بیچاره ها فکر می کردن حکومت مذهبی خیلی خوبه. حالا پشیمون شدند دیگه یارو از خر پائین نمی یاد. بگذریم. پائیز هم دوباره اومد. مهر ماه وب من ۱ ساله می شه.نمی دونم تو این ۱ سال چقدر تونستم تاثیر گذار باشم. تاثیر که زیاد گرفتم. تا ببینم چی می شه.
امیر نوشت : ( این عبارت امیر نوشت را هم از دوشیزه سبت یاد گرفتم و اولین باره به کار می برم. دوستان عزیزم اگه از اظهار نظر در باره بخش سیاسی این پست ابا دارند در باره بخش دومش اظهار نظر کنند تا خدائی ناکرده مشکلی از طرف حکومت دینی ناب !!!! برایشان پیش نیاد ما که از آب گذشته ایم.
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 10:0  توسط امیررضا
|