تبليغاتX
طبقه اول بهشت

طبقه اول بهشت

سگ

معاون خدمات شهری شهرداری اومده بود روزنامه. گفت قراره تله بذاریم واسه موشها. گفت گربه ها رم داریم عقیم می کنیم. گفتم سگها رو چی کار می کنین؟ می کشین؟ گفت واژه کشتن رو به کار نبر معدوم می کنیم. گفتم خدایی نکشید شون گفت چی کار کنیم؟ گفتیم جمعشون کنید بفرستید جایی گفت باشه !
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 0:25  توسط امیررضا  | 

زن

روز زن بود. تو آشپزخونه روزنامه غذا می خوردم یکی از خانوم ها اومد به خدمتکارمون گفت: روزت مبارک. بعد که رفت بیرون خانومه گفت: از زنها متنفرم. گفت خوبه که آدم مثل مردها باشه. چقدر به حماقتش خندیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 13:11  توسط امیررضا  | 

عار

همیشه دعا می کنم خدا این ملت ما رو با فرهنگ و سیر کنه. ما خیلی مشکل داریم. تا یه چیزی می شه می دو ئن می رن . یه ذره عار و غرور تو این ملت نیست. این زنیکه خاله شادونه پا شده رفتن یه شهرستون هجوم بردن 2 دو تا کودک 7 ساله کشته شدن. تا دوربین می بینن هول ورشون می داره. فوتبالیست و هنرپیشه و باقالی می بینن کورس می ذارن. قیمه می دن می دوئن. خدایا به این ملت شرم و عار بده. یه خورده غرور داشته باشن . 
+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 23:47  توسط امیررضا  | 

زمان

این روزا مدام چایی می ریزم یخ می کنه می ریزم دور . برام چایی می یارن سرد می شه ریخته می شه دور. کلهم وضع خفنی است. به ساعت هم که دینامیت بستن. عین خر می ره جلو. همین امروز فرداس که خودمو گم و گور کنم. دارم خودیت رو گم می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 7:17  توسط امیررضا  | 

رفیق سر دبیر

طرف زنگ دفتر رو زد . قیاف غلط اندازی داشت. واز نکردم. بر و بچ گفتن کیه؟ گفتم تابلو غلط می زنه قیافش. موبایل سردبیر زنگ زد. بهش گفت: پائینی ؟ الان در رو می زنم . رفیق سر دیبر بود. سریع زدم به یه فاز دیگه . بر و بچ فقط نگام می کردن می خندیدن. یارو اومد بالا نیشست. سیبیلا کلفت  زیاد حوالیش سر دبیر آفتابی نشدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 20:47  توسط امیررضا  | 

دو مناسبت

جا داره در روز معلم از تنها معلمی که در روزهای سخت اخراجم از مدرسه با من بود تقدیر کنم. آقای براخاصی هنوز یادت هستم. و نفرین به همه اونایی که دست روم بلند کردن. ( البت به جز این معلم عزیز که در جلسه اولش موقعی که داشتم با بغل دستیم که شاگرد اول بود هر هر می کردم و ایشان ما رو کشید بیرون و مشتی محکم حواله گردن من کرد و بغل دستی شاگرد اول از خود راضیمم برای اولین بار بعد از 7 سال پاستوریزگی یه کشیده آبدار نوش جون کرد. 

دست همه کارگرای زحمتکش عزیز رو می بوسم. خدا قوت . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 9:9  توسط امیررضا  | 

عکس

نمی دونم چه حکمتی در کار است من هر وقت می یام عکس واسه صفحه ام سیو کنم تو شبکه روزنامه که عکاسمون از اون طرف برداره درستش کنه موقع تایپ اسم فایل تایپ می کنم عکس اما بد بختانه ع تایپ نمی شه منم از بس عجله دارم به عکاسمون می گم برش دار اونم تا اسم فایل رو می بینه نیشش تا بنا گوش واز می شه می گه کرم نریز . می رم می بینم شبکه ای که هر لحظه بچه ها توش تردد دارن اسم فایل عکس های من بدون ع خورده  !!
+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 9:39  توسط امیررضا  | 

دعا

مشغله فرصت یه آپ زدن ساده رو هم بهم نمی ده . قدیما کی اینجوری بود. الان فول تایم شدیم. یکی از دوستان پیشنهاد داده برم بازدید از دخترکان معلول. من دل ندارم دخترها رو در ترکیبات نا جور ببینم. روحم مکدر می شه. ولی واسشون دعا می کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 20:43  توسط امیررضا  | 

گنجشک

صبح از کنار مرغ فروشی رد شدم نوشته بود : گنجشک پاک کرده موجود است  همینو کم داریم ملت بزنن به فاز گنجشک خوری . البت آشغال خور دور از جون من و دوستام زیاد هستن.
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 13:8  توسط امیررضا  | 

برجی در قلب

شاد مهر تو شعرش می گه : اون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست " یه دفعه ذهن من رفت رو اینکه می شه قلب آدم مثل یه برج 20 واحدی باشه که هر گوشه اش یکی رو ساکن کنه؟  معاذالله . مگه شدنی است؟ نکته اینجاست که بی شک خونه حیاتی و مستقل خیلی بهتر از برج چند واحدی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 10:56  توسط امیررضا  |